خواندنی

عشق با طعم پروژه شکست

عشق با طعم پروژه شکست

عشق با طعم پروژه

روایت داستان یک عشق کوتاه است (باورکردن یا نکردن با خود خواننده می باشد)

ساعت 8:40 دقیقه صبح بود داشتم دنبال تاکسی می گشتم . خیلی دیرم شده بود . دوست نداشتم اولین جلسه کلاس درس مورد علاقم ، دیر سرکلاس برسم . ولی ظاهرا دیر شده بود . بعد کلی ایستادن سر جاده تاکسی وایستاد . سوار شدم و به دانشگاه رسیدم . در کلاس را که باز کردم . نگاهم نا خداگاه به سمت قامت راست و بلندی افتاد که جلوی تخته استاده بود . وقتی با چشمان زیبا به من نگاه کرد . موهای تمام بدنم مور مور شد. زبان بند آمد و دیگر نای رفتن هم نداشتم ، فکر کنم عشق بود.

شما در حال خواندن مطلب (عشق با طعم پروژه شکست ) از بخش خواندنی سایت ثقل می باشید.

بعد کمی تعامل به خودم آمدم و از استاد معذرت خواستم بابت دیر رسیدن سر کلاس . استاد با حالت تمسخر به من گفت: بنشین . فهمیدم که هفته قبل هم کلاس بوده و قرار هست سر هر جلسه یک دانشجو فصلی از کتاب را ارائه بدهد . دوباره استاد رو به من کرد و گفت: اگر دوباره کسی مثل این پدر بزرگ دیر سر کلاس برسه، به کلاس راه نخواهم داد.

دختر خانومی که داشت ارائه می داد ، تمام کرد و رفت سر جایش نشست . چشمانم نا خداگاه به سمت اون خیره می شدند . هر چقدر سعی می کردم کمتر نگاه کنم نمی شد . من آدم هیزی نیستم و نبودم ، ولی نمی دانم چه بلای سرم امد بود .آیا این عشق هست ، نمی دانم کلاس تمام شد . بعد این کلاس یک کلاس دیگه هم داشتم ، سر این کلاس با من نبود . خوب اون روز تمام شد .

مطلب پیشنهادی :  جالب ترین عکس ها از اطراف جهان با کیفیت فول اچ دی

من به خانه برگشتم و نمی توانستم چشمان زیبایش را فراموش کنم . طبق معمول شروع کردم درباره فصلی که به من افتاده بود تحقیق کردم . من تحقیق کردن رو خیلی دوست دارم ، کلی کتاب و جزو درباره این موضوع پیدا کردم ودر طول هفته روی موضوع فصل کار کردم و یک کنفرانس کامل رو آماده کردم . هر چند نوبت من نبود ولی خواستم آماده باشم . منتظر رسیدن روز دوشنبه بودم .

دوشنبه رسید، ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم یک بار دیگر کل مطالبی که قرار بود ارائه بدهم را مرور کردم . احساس می کردم امروز من ارائه می دهم . ساعت 6 از روستا بیرون آمدم به سر جاده رسیدم . همش به اون فکر می کردم . آیا امروز دوباره او را می بینم . ساعت 8 دانشگاه رسیدم ، ساعت 8:30 کلاس شروع شد استاد آمد سر کلاس، فردی که قرار بود ارائه بدهد نیامده بود . استاد گفت کسی هست که بخواهد ارائه بدهد . من دستم را بالا گرفتم گفتم من آماده هستم . دوباره با لحنی تمسخرانه گفت: کار ما به جای رسیده که پدر بزرگ ها درس خوان شده اند . حالا که آماده کردی بیا . کمی بخندیم .

من با اعتماد به نفس کامل مثل همیشه پای تخته رفتم . پروژکتور رو روشن کردم و به لب تاپ وصل کردم . پاورپوینت که بالا آمد . شروع کردم به ارائه دادن . راستش من با ارائه مشکلی ندارم ، وقتی که تمام کردم و چراغ ها رو روشن کردم . دیدم همه ناخداگاه دست زدند . وقتی خواستم سرجام برگردم . استاد به من گفت بابت هر چیزی که به شما گفتم معذرت می خوام . لطفا همان جا بشین . من با قیافه مغرورانه روی صندلی نشستم . نگاه سنگینی روی خودم احساس کردم . وقتی سرم را بلند کردم . دوبار چشمان زیبا اسیرم کردند .(این خود عشق هست ، نمی تواند چیز دیگری باشد)

مطلب پیشنهادی :  کامپیوتر ها بر تخت حکومت خواهند نشست

بچه درس خوان ها ی کلاس برای اثبات قدرت شان شروع کردن به سوال پیچ کردنم . من عاشق وب بودم . مگه تا به امروز کسی رو دیده اید از معشوق خود . اطلاعی نداشته باشد . از هر دری وارد شدند بسته بود . تا این که استاد گفت . با بد جور آدمی در آفتادیم . این بچه دهاتی حاله همه شما رو گرفت . جلسه بعد ارائه با کیه ؟ یکی از بچه ها گفت با منه . دوباره با عصبانیت گفت به اون خنگولی که امروز نوبتش بود نیامد بگید . حذفش کردم . سر کلاس نیاد . کلاس را تعطیل کرد و بیرون رفتیم .

وقتی از کلاس بیرون آمدم ، سالن یکی از پشت سرم صدایم کرد وقتی برگشتم . دیدم همان دختر با لهجه ای خاصی گفت : ببخشید می توانم از شما چند سوال بپرسم . منم از خدا خواسته گفتم . بله حتما .

گفت : بخش پروتکل tcp که توضیح دادید . میشه بخش flog ها را دوباره توضیح بدید .

گفتم بله حتما و شروع کردم به توضیح دادن ، بعد از چند سوال دیگه . شماره منو گرفت و رفت .

امروز روز من بود . من دوشنبه ها را دوست دارم . روز شانسم هست . ظاهرا دارم به چشمان زیبا می رسم . این بار بیشتر از همیشه به او فکر می کردم . شب دیدم کسی زنگ زد . برداشتم . بعد احوال پرسی خودش را معرفی کرد . همان بود . شروع کرد به سوال پرسیدن . به نظر می آمد که سوال ها بی ربط هستند و بهانه ای برای صحبت کردن است .(او هم عاشق شده است آیا این یک عشق دو طرفه است) من که همچین چیزی را می خواستم . و شروع کردیم به صحبت کردن . جرات گفتن دوستت دارم رو نداشتم . می ترسیدم از دستش بدهم با گفتن این جمله . ولی بعد از چند روز توانستم بهش بگم که دوستش دارم . اولش کمی ناز کرد . ولی در آخرقبول کرد . داشت روی یک پروژه کار می کرد و من هم همیشه به او کمک می کردم .

مطلب پیشنهادی :  عکس های جالب + عکس هایی که بیشترین لایکو گرفتن .

یک روز موضوع را به یکی از دوستانم (که قبلا بهش کمک کرده بودم و دوست شده بودیم )، ماجرا را تعریف کردم . اون گفت همان دختری که مانتوی سورمه می پوشه را می گی ، گفتم آره خودش است .

گفت ببین تو رو مثل براردرم دوست دارم . اون دختری که من می گم باشه . از او دست بکش . کار این دختر همینه . تا الان با بیشتر بچه ها دوست شده و تا زمانی که به آنها نیاز داشته باشه می مونه .بعد این که کارش تمام شد . ازت جدا می شود . اولش باور نمی کردم . تا این که یک روز امتحانش کردم . خیلی راحت فهمیدم که دوستم راست می گفت . یاد حرف استاد برنامه نویسی افتادم .

می گفت : (ما برنامه نویس ها نمی توانیم با انسان های عادی زندگی کنیم . چون زود گول می خوریم . یک برنامه نویس می تونه با یک کامپیوتر ازدواج کنه . نه یک دختر یا پسر .)

راستش فهمیدم عشق نبود یا حداقل عشق دو طرفه نبود .

برای نوشتن نظرات خود کلیک کنید

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

محبوبترین ها

بروبالا